تبليغاتX
نگاه دل


نگاه دل

عشق تو آبروی من ... 


تورا گم کرده ام امروز ...

و حالا لحظه های من ، گرفتار سکوتی سرد و سنگینند و چشمانم که تا دیروز

به عشقت می درخشیدند ، نمی دانی چه غمگینند .

چراغ روشن شب بود برایم چشمهای تو نمیدانم بعد از تو چه خواهد شد .

پر از دلشوره ام .... بی تاب و دلگیرم کجا ماندی که من بی تو هزاران بار در هر لحظه میمیرم ....

 

نویسنده: انگشتان من ׀ تاریخ: شنبه شانزدهم مرداد 1389 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

دلتنگتم ...

دیشب از اون شب هایی بود که باز دوباره سر تا پايش به دلتنگی گذشت. وقتی یادی ازخاطره ها می کنی، همون خاطره هايي که... 


 می دونی گاهی وقت ها با هزار سختی و اضطراب بعضی لحظه ها روخاطره می کنی و یک عمر اون خاطره 


ها دلت رو می لرزونه اشکت رو جاری می کنه، اما...یک لبخند کوچیک هم ضمیمه لبات میکنه که این لبخند یک دنیا می ارزه! . این لحظات می شه گرگ و میش اشک و لبخند... گاهی اشک گاهی لبخند...

 
خیلی وقته...خیلی وقته خودم رو می خوام رها کنم در جریان باد تا... خیلی وقت است چشمامو می بندم تا نگاه نکنم به روزهایی که گذشت، به روز هایی که فقط گذشتند، به روزهایی که خاطره شده اند حالا... حالا بدون گرفتن حتی سالگرد این عشق قشنگ و مقدسم تو رفتی و نیستی که مثل تمام لحظاتمون که جشن بود و خوشی ، جشن این عشق کوتاه و بگیریم...

دلتنگتم بیشتر از همیشه ...
از خواب مي پرم
چيزي يادم نمي یاد...
فقط از چشمای خيسم مي فهمم كه خواب تو رو مي دیدم  
اي كاش كنارم بودي
تا همونطوری كه دلم رو تنها گذاشتی سكوت تنهاييم رو پر کنی ...
كنار پنجره مي رم
آسمون برخلاف دل ابريم صافه مثل هر شب ستاره ها را مي شمارم
يكي كمه....
شايد امشب هم در جايي كسي مثل من ستاره اش رو به بهاي دل شكسته اي داده .

نویسنده: انگشتان من ׀ تاریخ: شنبه بیست و ششم تیر 1389 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


باز به پابوس محراب نگاهت ، دردمند خنده هایت هستم .

باز می بینی که شکوفه بودن تو ، از گریه های بی امان من مجال رسیدن می گیرد .

با عجز و ناله به روزهای خوب گذشته که درد و رنج شد و غصه ایی بافته شده به چشمانم ،

به دل هزار تکه شده ام به اولین ماه بی تو ماندن ، به ندامتگاه نبودنت میسوزم.

میبینی هنوز تو توهم عشقت موندم.

بخدا هنوز دیونه وار دوست دارم ......

 

 

نویسنده: انگشتان من ׀ تاریخ: چهارشنبه شانزدهم تیر 1389 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


من بی تو یه ناتمامم

 

 

نویسنده: انگشتان من ׀ تاریخ: دوشنبه هفدهم خرداد 1389 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


رها شدن در چاه تن تقدیر آدم نیست

اما تنها غیر از همین معنا تفسیر آدم نیست ...

 

 

نویسنده: انگشتان من ׀ تاریخ: یکشنبه نهم خرداد 1389 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


 

چه زیباست بخاطر تو زیستن

وبرای تو ماندن بپای تو مردن وبه عشق تو سوختن؛

وچه تلخ وغم انگیز است، دور از توبودن، برای تو گریستن؛

و به عشق و دنیای تو نرسیدن؛ ایکاش می دانستی بدون تو،

مرگ گواراترین زندگیست؛ بدون تو وبه دور ازدستهای مهربانت،

زندگی چه تلخ وناشکیباست. ایکاش می دانستی مرز خواستن کجاست،

وایکاش میدیدی قلبی راکه فقط؛

برای تو می تپد

نمی دونی امروز چه دلتنگتم . نه ! راستی بهت گفتم ...

نویسنده: انگشتان من ׀ تاریخ: یکشنبه پانزدهم فروردین 1389 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


میدونم ""احمد شاملو "" خیلی دوست داری پس واست از اشعارش مینویسم .

انتظار

 

 

از دريچه

با دل خسته، لب بسته، نگاه سرد

مي كنم از چشم خواب آلودة خود

صبحدم

بيرون

نگاهي:

 

در مه آلوده هواي خيس غم آور

پاره پاره رشته هاي نقره در تسبيح گوهر . . .

در اجاق باد، آن افسرده دل آذر

كاندك اندك برگ هاي بيشه هاي سبز را بي شعله مي سوزد . . .

 

من در اينجا مانده ام خاموش

بر جا ايستاده

سرد

وز دو چشم خسته اشك يأس مي ريزم به دامان:

جاده خالي

زير باران!

 

نویسنده: انگشتان من ׀ تاریخ: دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


دوباره این دل هوای با تو بودن کرده

نگو این دل دوری عشقتو باور کرده

حالا من یه آرزو دارم تو سینه دوباره چشم من تورو ببینه

توی هفت آسمون تو تک ستاره منی بخدا ناز دو چشماتو به دنیا نمیدم

دارم دق میکنم ، نمی تونم تحمل کنم دوریتو  ........

نویسنده: انگشتان من ׀ تاریخ: دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


کاش دست روزگار لعنتی ، حلقه ای می شد به دور گردنم ،

 می فشرد و راحتم می کرد از این بودنم ....

 

نویسنده: انگشتان من ׀ تاریخ: یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


تــو کجایی که ببینی لرزش دست مرا

تــو کجایی که ببینی ضربان وتپش قلب مرا

تــو کجایی که ببینی این همه پیــر شدم

تــو کجایی که ببینی من به عشق تو و تصویر دلت زنجیــر شدم

 

نویسنده: انگشتان من ׀ تاریخ: شنبه بیست و دوم اسفند 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


خدا ما رو برای هم نمی ‏خواست
فقط می ‏خواست هم رو فهمیده باشیم
بدونیم نیمه ی ما ، مال ما نیست
فقط خواست نیمه ‏مون رو دیده باشیم
تموم لحظه‏ های این تب تلخ
خدا از حسرت ما با خبر بود
خودش ما رو برای هم نمی ‏خواست
خودت دیدی دعامون بی ‏اثر بود



چه سخته مال هم باشیم و بی هم
می ‏بینم می ری و می ‏بینی می رم
تو وقتی هستی اما دوری از من
نه می شه زنده باشم ، نه بمیرم
نمی گم دلخور از تقدیرم اما
تو می دونی چقدر دلگیره این عشق
فقط چون دیر باید می ‏رسیدیم
داره رو دست ما می ‏میره این عشق
تموم لحظه‏ های این تب تلخ
خدا از حسرت ما با خبر بود
خودش ما رو برای هم نمی ‏خواست
خودت دیدی دعامون بی ‏اثر بود


خدا ما رو برای هم نمی ‏خواست


فقط می ‏خواست هم رو فهمیده باشیم
بدونیم نیمه ی ما ، مال ما نیست
فقط خواست نیمه ‏مون رو دیده باشیم

نویسنده: انگشتان من ׀ تاریخ: شنبه پانزدهم اسفند 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


یادته یکبار تو یه اس مس بهم گفتی بذار برم اونوقت میفهمی از دست دادن عشق یعنی چه؟

راست گفتی خیلی سخته . غیر قابل تحمله .

احساس میکنم پشتم خالی شده .

حالا دیگه جز خوشبختی تو آرزویی ندارم .

 

نویسنده: انگشتان من ׀ تاریخ: چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


همیشه یادت باشه عزیز:

خون که قرمزه رنگ عشقه.اما اشک که بيرنگه درد عشقه

نویسنده: انگشتان من ׀ تاریخ: چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


اشک چشمان منتظرم بدرقه راهت ای تنها خاطره مانده در ذهنم ای تنها نام حک شده بر قلبم بعد از رفتنت ناامید به دنبال امید میگردم..
نویسنده: انگشتان من ׀ تاریخ: یکشنبه نهم اسفند 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


نه !

 

کاری به کار عشق ندارم !

   من هیچ چیز و هیچ کسی را

                            دیگر

                              در این زمانه دوست ندارم

    انگار

    این روزگار چشم ندارد من و تو را

                                      یک روز

                                        خوشحال و بی ملال ببیند

زیرا

هر چیز و هر کسی را

                                             که دوستر بداری

حتی اگر که یک نخ سیگار

                                         یا زهرمار باشد

                                                       از تو دریغ می کند ...

   پس

    من با همه وجودم

                                       خود را زدم به مردن

   تا روزگار ، دیگر

                                         کاری به من نداشته باشد 

   این شعر تازه را هم

                         نا گفته می گذارم ...

                                       تا روزگار بو نبرد ...

 

                 گفتم که

                                              کاری به کار عشق ندارم ! 

نویسنده: انگشتان من ׀ تاریخ: جمعه هفتم اسفند 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


به قول مرحوم حسین پناهی : ما ماهی های اوزون بورون محکوم به ماهی تابه واقعیتیم !


واقعیت این است که من بیش از آنی که فکر می کنی دوستت دارم ..

واقعیت این است که من جز تو کسی را برای عشق ورزیدن ندارم ..

واقعیت این است که میترسم مبادا تورا آسان از دست بدهم ..

واقعیت این است که  حرفهای دیگران هیچ تاثیری در کاهش عشق من به تو ندارد..

واقعیت این است که من همیشه با تو صادق بودم  هستم  وخواهم بود..

واقعیت این است که من جز تو چون تویی را ندارم  وتو شاید چون منی را زیاد داشته باشی..

واقعیت این است که من با تمام وجود عاشقتم ...ودیگر هیچ !

نویسنده: انگشتان من ׀ تاریخ: چهارشنبه پنجم اسفند 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


لحظه ی سخت رفتنت

هیچی تو قلب من نبود

نگاه آخرین تو

شعر جنونمو سرود

از التهاب بی کسی

پناه آوردم به جنون

زندگی زندونه و بس

وقتی نباشه هم زبون

خواستم فراموشت کنم

اما خیالت نمیذاشت

به غیر دیوونه شدن

راهی جلو پام نگذاشت

نویسنده: انگشتان من ׀ تاریخ: یکشنبه دوم اسفند 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


منو حالا نوازش کن ....         که این فرصت نره از دست ::

:: شاید این اخرین باره .... که این احساسه زیبا هست ::

  :: منو حالا نوازش کن ....       همین حالا که تب کردم ::

  :: اگه لمسم کنی شاید ....          به دنیای تو برگردم ::

:: هنورم میشه عاشق بود .... تو باشی کاره سختی نیست ::

:: بدون مزر با من باش ....              اگرچه دیگه وقتی نیست ::

:: نبینم این دمه رفتن ....              تو چشمات غصه میشینه ::

:: همه اشکاتو میبــــــــــــــــــــــوسم ....            

     میدونم قسمتـــــــــــــــــــــــــــم اینه ::

نویسنده: انگشتان من ׀ تاریخ: جمعه سی ام بهمن 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


تا نگاه میکنی وقت رفتن است
آری ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان چقدر زود دیر میشود

من به زیبایی چشمان تو غمگین ماندم

و به اندازه ی هر برق نگاهت به نگاهی نگران

تو به اندازه ی تنهایی من شاد بمان …..

 

نویسنده: انگشتان من ׀ تاریخ: دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


گلدون رفاقت، عطر سخاوت، رنگ طراوت

همه رو تو وجود تو می بینم همین و بس .... 

نویسنده: انگشتان من ׀ تاریخ: چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

زجر خاطرات تو بر دوشم سنگینی می کند ...

باز هم با تو بودن ، بازهم فریاد خاطره های تو ،

بازهم سهم من از روزگار به دوش کشیدن زجر خاطره هایت .

هر کلمه از خاطراتت مانند تیری بر قلب من است ...

باز هم سکوت من ...

باز هم در خود شکستن من از عذاب خاطرات تو ...

من پر از دلتنگیم ...

آخرین زمزمه های دلتنگیم را فقط به تو می گویم .

لحظه به لحظه های نمناک و سرشار از عشقم را به تو می بخشم اما دور نریز شاید من هم برایت خاطره ای شدم دور از قلبت .

گریه هایم ... دلتنگیم ... سکوتم ... نگاه و خیالم ،

همه را فقط به تو ... تو که همیشه نگاهت را حس می کنم بی آنکه چشمانم را مست کند ، همه را فقط به خودت ...

نویسنده: انگشتان من ׀ تاریخ: یکشنبه یازدهم بهمن 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


یادت چند شب پیش بهم گفتی :

 "" آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش ""

ولی الان تویی که داری جرعه جرعه می نوشی تا به انتها برسم حس می کنم دارم خالی میشم بنوش نوش جانت ولی بعد نشکنم شاید یه زمانی بتونم دوباره پر بشم .

نویسنده: انگشتان من ׀ تاریخ: یکشنبه یازدهم بهمن 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


یادته؟؟ دستمو که عطری کردم...گفتم :"... !دستام عطر یه آشنا رو میده...عطرش ز ج ر م میده..."

گفتی : " حالا اولشه که رو دستات عطرش رو بی جهت حس کنی...ع ا د ت میکنی...بیخیال باش"

حالا که کل زندگیم عطرتو میده...حالا که وجودم برای خودم نیست...

حالا که هنوزم میخوام بیای و باشی...

حالا که مثل همیشه  بیخیالی جز عذاب چیز دیگه ای نیست...حالا که نبودنت زج رم میده...

حالا که نمیتونم به نبودنت ع اد ت کنم...

حالا  بهم بگو این اولشه یا آخرش؟!

نویسنده: انگشتان من ׀ تاریخ: جمعه نهم بهمن 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


هیچکس

هیچکس ویرانیم را حس نکرد   وسعت حیرانیم را حس نکرد

در میان خنده های تلخ من    دیده  بارانیم را حس نکرد

          در هجوم لحظه های بی کسی    غربت پنهانیم را حس نکرد

          آن که با آغاز من مانوس بود    لحظه های پایانیم را حس نکرد

نویسنده: انگشتان من ׀ تاریخ: چهارشنبه هفتم بهمن 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


كاش انسان ها به اندازه كالايي كه مي خرند، در دل بستن و محبت پيدا كردن هم،حوصله و وسواس به خرج دهند. حيفه كه دل ها، بي در و دروازه باشه و عشق ها بي هويت و بي شناسنامه. چرا بعضي به "" گدايي عشق "" مي پردازند و بعضي به حراج عشق؟ بايد از چه گذشت تا به چه رسد؟ آيا اوني كه از دست ميديم، به اوني كه  بدست مي آريم مي ارزد؟ برنده ايم يا بازنده؟

کاش الان بودی و مثل همیشه عشق و برام تفسیر می کردی ...

نویسنده: انگشتان من ׀ تاریخ: چهارشنبه هفتم بهمن 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


راست می گن که :

غمناكترين لحضه زندگي را از كسي تجربه مي كني

                                                                               كه  

                                                                                       شيرين ترين خاطرات را به وي داشتي ...

نویسنده: انگشتان من ׀ تاریخ: چهارشنبه هفتم بهمن 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

دگرگونی

آنقدر سریع اتفاق میفته که خودتم نمی فهمی؟؟؟... یه روزی آنقدر دوسش داری که حاضری به خاطرش از همه چیزت بگذری... از غرورت... از خوشیات... حتی از زندگیت... حاضری برای اینکه او راحت باشه... شاد باشه... خسته نشه... ناراحت نشه... غصه نخوره... هرکاری بکنی خودت عذاب بکشی ولی گریشو نبینی... حاضری هر کاری کنی تا فقط یه لحظه  بهت نگاه کنه و با اون چشمایی که ازش شیطنت و مهربونی می باره صدات کنه... وای که چه روزایی گذشت که به خاطرش غصه خوردی... گریه کردی... از نامهربونیهاش...  بی وفایی هاش...غرور بیجاش... دلت شکست ولی به روی خودت نیاوردی... هر چقدر او نامهربونی کرد تو مهربونی کردی... هر قدر ناز کرد نازشو کشیدی... به خودت می گفتی وقتی از محبت و صداقتم مطمئن بشه همه چیز خوب می شه... چه روزایی که به امید دیدنش گذروندی... و چه شبایی که از غصه ی  دوریش تا خود صبح بی صدا اشک ریختی... ولی راستش هر آدمی یه ظرفیتی داره... وقتی از حدش بگذره دیگه محبت کردن هم بی معنی می شه...گاهی وقت ها آنقدر به یکی خوبی میکنی  که دیگه فکر می کنه این مهربونیها وظیفته... اونوقته که یه چیزی ته دلت می شکنه   آنقدر جواب مهربونیهاتو با نامهربونی میده...آنقدر در جواب لبخندت اخم میکنه... و اونقدر احساس و فکر و قلبتو به بازی می گیره... که... که... کم کم حس تو عوض می شه                                      دوباره غرورت واست مهم می شه... دیگه حاضر نیستی به خاطرش غرورتو خرد کنی...     دیگه از دیدن اشکاش کلافه نمی شی... دیگه با نگاه کردن به چشماش دلت هری نمی ریزه پایین...   دیگه نازشو نمی کشی...آره... دیگه دیدنش واست رویا نیست... دیگه از لمس دستاش و حس حرارت بدنش احساس خوبی نداری...    دیگه از دوریش غصه نمی خوری... حالا می فهمی که چقدر از لحظه ها و روزاتو به خاطرش حروم کردی...  و حسرت میخوری... چون... چون...
ولی من خوشحالم بدون اینکه این حس های بد و زشت بیاد سراغمون داریم با همون عشق و حس خوب از هم جدا میشیم . این یعنی یک عمر خاطره خوب ...
هنوز دیونتم ...
نویسنده: انگشتان من ׀ تاریخ: سه شنبه ششم بهمن 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


دیشب تصمیم خودمو گرفتم . خیلی سخته که بخوام بگم . ولی مجبورم .تصمیم گرفتم همه چیز تمام بشه .الان تمام بشه بهتره . چون همینجوریش بدجوری بهت وابسته شدم نمیخوام جدا شدن برام سختر از این بشه . میدونی چرا یدفعه این تصمیمو گرفتم ؟چون به احساس تو مطمئن نیستم . نمی دونی وقتی فکرشو میکنم تو واسه من چی هستی  و من واسه تو چی چقدر زجر میکشم . نمیگم قد من عاشق باشی ولی گاهی اینقدر سرد و بی تفاوتی که دلم میگیره . و از یک طرف فکر میکنم اگه من نباشم میتونی راحتتر در مورد زندگیت تصمیم بگیری .

پس بهتر که من واسه همیشه برم . خیلی سخته .نمی دونم طاقت میارم یا نه .

 

نویسنده: انگشتان من ׀ تاریخ: سه شنبه ششم بهمن 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

چشم یاری

هیچکس اشکی برای ما نریخت

هر که با ما بود از ما میگریخت

چند روزیست حالم دیدنیست

حال من از این و ان پرسیدنیست

گاه بر روی زمین زل میزنم  

گاه بر حافظ تفعل ميزنم

  حافظ ديوانه فالم را گرفت

يك غزل امد كه حالم را گرفت

""ما ز ياران چشم ياري داشتيم

خود غلط بود انچه ميپنداشتيم ""

نویسنده: انگشتان من ׀ تاریخ: شنبه سوم بهمن 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


حال و روز تو را و
دلتنگی های سال به سال تو را و
تردید های تو را که
ضرب در عشق کنیم و
به توان دلواپسی برسانیم
تازه می شود من...

نویسنده: انگشتان من ׀ تاریخ: چهارشنبه سی ام دی 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


© All Rights Reserved to barbadrafteman.Blogfa.com / Theme by:
iTheme